نقد و بررسي نظريه تکامل (داروينيسم)
نقد و بررسي نظريه تکامل (داروينيسم)
پیروان نظریهى تبدّل انواع، در اثر نگرشهاى متفاوت به ساختهاى گوناگون طبیعت، به روى كردهاى مختلف دست یافتند; از این رو در هر مقطع تاریخ، فرضیههاى جدیدى جهت راندن تئورىهاى رقیب عرضه گردید. مكتبهاى لاماركیسم (Lamarquisme) نئو لا ماركیسم (New Lamarquisme) داروینیسم (Darwinisme) نئو داروینیسم (New darwinisme) و مكتب قایلان به جهش و موتاسیون (Mutation) پنج مكتب از مكاتب تئورى تبدل و تحوّل انواع به شمار مىروند [8] كه ضمن توضیح مختصر آنها به استقبال پى آمدهایشان مىرویم.
مكتب لاماركیسم
همان گونه كه گفته شد، لامارك ـ جانور شناس فرانسوى ـ نخستین زیست شناسى بود كه فرضیهى تحوّل را تا حدودى برپایهى علمى استوار كرد. وى در سال 1801.م نظریهى خود را با انتشار كتاب «فلسفهى جانور شناسى» اعلام نمود. وى قوانین طبیعى را خارج از مشیّت ازلى الهى نمىپنداشت و محرك اصلى تكامل را نیرویى مىانگاشت كه از طریق قانون استعمال و عدم استعمال، موجب پیدایش انواع عالى تر مىشد. لامارك معتقد بود كه هر موجود جاندارى در مرتبهى اول، بسیار پست و ساده بوده كه به سبب علل و عواملى به انواع برترى تحوّل یافته است. آن عوامل عبارتند از: شرایط محیط، استعمال و عدم استعمال اعضا، میل و ارادهى جانور، انتقال صفات اكتسابى.
گوهر كلام لامارك در این است كه تغییرات محیط موجب تغییر اعضا مىشود; یعنى جانور براى زیستن مجبور است بعضى از اعضاى خود را بیش تر به كار اندازد و با تقویت و رشد برخى از اعضا و تحلیل اعضاى دیگر، به زندگى و حیات خود ادامه دهد; به عبارت دیگر، با تغییر شرایط زندگى، نیازهاى تازهاى پدیدار مىشود كه اگر جانداران به این حاجتها جواب مثبت ندهند، در دامن مرگ اسیر خواهند شد و در صورتى كه به تأمین آن نیازها بپردازند، به ناچار به اعضاى مناسبى محتاج مىگردند. بدین ترتیب، تحولاتى در ساختمان آنها تحقق مىیابد و با استعمال كم تر، برخى از اعضا ضعیف و گاه نابود مىشوند و با استعمال و به كارگیرى بیش تر، اعضاى جدیدى ظهور مىیابند و در نهایت این تغییرهاى اكتسابى، از طریق وراثت به نسلهاى بعدى جاندار انتقال مىیابد. علت دیگر این تحول، میل و ارادهى جانور است كه مىخواهد خود را با محیط تطبیق دهد و نیازمندىهاى خود را رفع نماید.
لامارك براى اثبات فرضیهى خود، تحلیل چشم در موش كور، منقار قوى برخى از پرندگان، از بین رفتن پا در مارها، بلند شدن گردن زرافه و تبدیل گوشت خوارى اسبان به علف خوارى و... را كه جملگى در اثر عوامل ذكر شده تحقق یافتهاند، به عنوان نمونه و مثال ذكر مىكند.
مكتب نئو لاماركیسم
فرضیهى نئو لاماركیسم، به همت گوپ (Gope) ـ طبیعى دان امریكایى ـ به عرصهى دانش زیست شناسى پاى نهاد. این تئورى، با نظریهى لامارك در زمینهى تبدّل انواع و نقش عواملى چون شرایط محیطى، استعمال و عدم استعمال اعضا و انتقال صفات اكتسابى همدلى فراوانى دارد; ولى در مورد اراده و تمایل جانداران براى تغییر شكل با مكتب لاماركیسم هم آهنگ نیست و این مكتب برآن است كه به سبب تأثیر مستقیم محیط زندگى برجانواران و گیاهان، تغییراتى حاصل مىگردد. این تغییرات اكتسابى، به صورت ارثى به نسلهاى بعد انتقال مىیابد.
ژئو فروى سنت هیلر ـ طبیعى دان فرانسوى ـ نیز افكارى شبیه لامارك داشت كه با انتشار كتاب «فلسفهى تشریح» در سال 1818.م جدال بزرگى علیه او در نیمهى اول قرن نوزدهم پدید آمد.
مكتب داروینیسم [9]
سومین فرضیه، به چارلز داروین (Charles Darwin) زیست شناس انگلیسى تعلق دارد. وى در سال 1809.م زاده شد و در آغاز عمر، علم پزشكى و سپس علم دین آموخت; اما نه به علم پزشكى شوق داشت; نه به اداى وظایف كشیشى راغب بود; بلكه چون آگاه شد كه یكى از كشتىها سفر دور دنیا در پیش دارد، براى سیاحت جهان از مسافران آن كشتى شد و چندین سال دریاها و خشكىها را پیمود [10] و مشغول مطالعات علمى شد و در چگونگى خلقت و احوال گیاهان و جانوران كنجكاوى كرد و چون از سیاحت به كشور خویش باز گشت، بیش از بیست سال در مشهودات خود ـ كه یادداشت كرده بود ـ تأمل و تفكر و تحقیق نمود [11] و با جمع بندى آنها متاركهى بینشهاى كهن و پذیرش تفكر نوین، یعنى نظریهى تحوّل انواع را نتیجه گرفت و براین اعتقاد شد كه تمام موجودات در اثر تكامل به یك دیگر مبدل مىشود و هیچ نوعى بدون مقدمه و به صورت دفعى آفریده نشده است. وى در سال 1837.م روزنامهاى منتشر كرد و افكار خویش را به تدریج در آن انتشار داد. در بیستم ژوئیهى 1854.م كتاب «منشأ انواع» را تمام كرده و در بیست و چهارم اكتبر 1859.م آن را منتشر نمود. داروین براى تأیید و پذیرش نظریهى ترانسفورمیسم، آزمایشهاى خود را در زمینهى جنین شناسى جانوران، مراحل تكامل اجداد جانداران طبق شواهد سنگوارهاى و شبهات ساختمان جنین انسان با ماهى و قورباغه، به طبیعت شناسان روزگار خود عرضه كرد و مدركى براى خویشاوندى انسان با شاخهى جانوران ارایه نمود. [12]
داروین در نخستین اثر خود، از ذكر انسان پرهیز كرد; ولى در سال 1871 .م بحث نسبتاً مفصلى در بارهى منشأ پیدایش انسان در كتابى به نام «تبار انسان» ارایه نمود و صفات ممیزهى انسان مانند كیفیت صورت، حركات دست و پا، ایستادن، و صفات نفسانى از قبیل تصور، تخیل، تعقل و صفات معنوى، مانند نوع دوستى، محبت، ایثار و غیره را براساس تغییر تدریجى نیاكان آدم نماى انسان و حتّى حیوان هایى نظیر میمون، در جریان تنازع بقا و انتخاب طبیعى توجیه و تحلیل كرد. او اختلافهاى انسان و حیوان را ـ چه از لحاظ جسمى و چه از لحاظ روانى ـ كمّى مىدانست و به تفاوت كیفى اعتقاد نداشت. وى تا آخر عمرش كه هفتاد و سه سال به طول انجامید، به كارها و پژوهشهاى علمى اشتغال ورزید و در سال 1882.م در گذشت.
نظریهى داروین، در واقع بسط و گسترش سیاست اقتصادى كلاسیك به دنیاى حیوانى و گیاهى بود، مطالعهى رسالهى مالتوس (Malthos) اقتصاددان و كشیش انگلیسى، در بارهى جمعیت، در وى تأثیر فراوانى گذشت. مالتوس در این كتاب، در صدد اثبات این بود كه جمعیت روى زمین، با تصاعد هندسى افزایش مىیابد; در حالى كه امكانات اقتصادى نمىتواند تأمین كنندهى نیازهاى آنها باشد; از این رو قسمت اعظم هر نسل بایستى قبل از سن بلوغ، در اثر عواقب طبیعى مانند زلزله، آتشفشان، قحطى، جنگ و سایر آفات از بین بروند تا این تعدیل صورت بگیرد; براى نمونه، تعداد نفوس بشرى در ظرف 25 سال به دو برابر افزایش مىیابد. چنان چه این میزان تكثیر در همهى دنیا در مدت دو قرن باقى بماند، نتیجهى تكثیر تعداد انسان، به 500 میلیارد خواهد رسید; در حالى كه چنین نیست. داروین با مطالعهى این رساله، براى تفسیر تعادل جمعیت و افراد جانوران، عنصر تنازع بقا را به كار برد كه از انتخاب طبیعى و سپس بقاى اصلح تحقق مىیابد. انتخاب مصنوعى بشر كه با دست خویش انجام مىدهد و با تقویت پرورش برخى از گیاهان و جانوران، اصناف بهترى از آنها به دست مىآورد و نیزاندیشهها و آزمایشهاى لامارك و دیگران، عوامل دیگرى هستند كه در ارایهى نظریهى داروین نقش به سزایى داشتند. وى زمین و جانداران آن را به دوران هایى تقسیم كرده بود. در اولین دوره كه دو میلیون سال طول كشید، زمین فاقد آثار جانداران بود. در دورهى دوم كه هزار میلیون سال به طول انجامید، زمین از آثار جانوران تك سلولى و حیوانات پست دریایى بهره مند بود; در دورهى سوم كه سیصد و شصت میلیون سال طول كشید، خزندگان دوزیستان و بى مُهرگان ظهور كردند و در دورهى چهارم، در طول هفتصد و پنجاه میلیون سال پستان داران، ماهىها و پرندگان تحقق یافتند و در آخرین و پنجمین دوره كه هفتاد و پنج میلیون سال طول كشیده است، موجودات كامل تر و انسان نماها و در یك میلیون سال اخیر، انسانهاى فعلى به وجود آمدند. داروین از كودالفسكى ـ پایه گذار دیرین شناسى ـ نیز تأثیر پذیرفت. تحقیقات وى، تكامل و تحوّل انواع را نتیجه مىداد. داروین با ارایهى تئورى تكاملى خود، به طور صریح با اصول مسیحیت مانند نجات بخشىِ عیسى، آفرینش انسان از دیدگاه تورات، شباهت خدا و آدمى، فینالیسم و غایت گرایى و برترى آدمى از حیوانات، به ستیز و چالش پرداخت; گرچه در بارهى عدول وى از دین دارى، دلیل قاطعى وجود ندارد.
الف) پیش فرضهاى فرضیهى داروین
پیش فرض هایى كه فرضیهى تكاملى داروین به همراه اصول و اركانش برآن استوار است، به شرح ذیل مىباشد:
1 ـ اصل علیت: در دنیاى جانداران هیچ رویدادى بدون علت نیست.
2 ـ اصل حركت: دنیاى جانداران پیوسته در حال دگرگونى است.
3 ـ اصل تبدّل تغییرات كمّى به كیفى: در دنیاى جانداران تراكم تغییرات كمّى منجر به تغییرات كیفى مىشود.
4 ـ اصل بقاى ماده و انرژى: میان دنیاى جاندار و بى جان تبادل ماده و انرژى روى مىدهد; در این داد و ستد، هیچ چیز از میان نخواهد رفت.
5 ـ اصل اضداد: هر جزء از دنیاى جاندار و نیز كل آن، ضدى دارد كه به آن هویت مىبخشد. تضاد، علت حركت و موجد تضادهاى نوین است.
6 ـ اصل تركیب: اضداد دنیاى جاندار، پیوسته با هم در كشاكشاند و سر انجام در هم ادغام مىشوند; از این ادغام، تركیب نوینى پا به دایرهى هستى مىگذارد كه خود ضدى دارد.
7 ـ اصل نفى در نفى: هر سیستم اعم از ارگانیسم فردى، صنف، نوع، جنس، تیره... واقعیتى عینى است كه در طول زمان در اثر كشاكش اضداد منتفى خواهد شد و جایش را واقعیت عینى تازهاى مىگیرد كه به سهم خود روزگارى منتفى خواهد شد; حاصل نفى در نفى، سیر تكاملى است. [13]
ب) اصول و اركان تئورى داروین
وى با در هم آمیختن تجربهى حسّى و نظریه پردازى عقلى، اصول ذیل را ارایه كرد:
1 ـ تأثیر محیط: داروین این اصل را از لامارك به عاریه گرفته است.
2 ـ تغییرات تصادفى: (Random Variations) داروین شواهد فراوانى براتفاق و وراثت پذیرى تغییرات كوچك و ظاهراً خود به خودى در میان افراد یك نوع به دست آورده بود و در زمینهى منشأ و علل این تغییرات، فقط مىتوانست به حدس متوسل بشود و اذعان داشت كه نظریهى او ـ به نفسه ـ آنها را تعلیل و تبیین نمىكند; ولى مطلوب اصلى او این بود كه این تغییرات به وقوع مىپیوندد; حال منشأ آنها هر چه مىخواهد باشد. [14] مراد از تغییرات تصادفى كه در دستگاههاى جاندار هویت دارد، خروج از دایرهى علیّت نیست; بلكه تغییرات تصادفى روندهایى هستند كه براساس سنجشهاى آمارى و حساب احتمالات بختاندكى براى بروز دارند. [15] داروین در این باره مىگوید: در جانوران وحشى، تغییرات فراوانى دیده مىشود كه برحسب تصادف روى دادهاند. به كار بردن لفظ تصادف، بدون اعتراف صریح، اقرارى به جهل ما نسبت به علل تغییرات اختصاصى است. [16]
3 ـ تنازع بقا: به طور كلى، تعداد موجودات زنده از میزان آن هایى كه مىتوانند به حد تولید، یعنى فرزند آورى برسند، بیش تر است. بعضى تغییرات، امتیاز نامحسوسى در رقابت و تنازع شدیدى كه براى بقا در میان افراد یك نوع و یا انواع گوناگون در یك محیط هست به بار مىآورند. [17] وى این اصطلاح را از مالتوس ـ اقتصاد دان قرن هیجدهم ـ آموخت.
داروین براى توضیح این اصل مىنویسد: «به هنگام قحطى، دو گوشت خوار، جهت به دست آوردن خوراك براى زنده ماندن، با هم به نبرد برمىخیزند; اگر چه زندگى هر نبات به آب بستگى دارد ولى هستى گیاهى كه در حاشیهى بیابانى بى آب و علف مىروید، در گروِ مبارزه در برابر كم آبى است.
«با مفهوم تنازع بقا مىتوان گفت كه عشقه با درختان در نبرد است; چه هر گاه تعداد عشقه هایى كه روى درخت واحدى مىرویند بسیار باشد، درخت مزبور خشك خواهد شد. براى سهولت بیان مفهوم این برداشتهاى مختلف، اصطلاح تنازع بقا را به كار مىبریم». [18]
«تنازع بقا، حاصل اجتناب ناپذیر این گرایش نیرومند است كه هر ارگانیسم جاندار، میل به انبوه شدن دارد. بنا بردكترین مالتوس، جاندارى كه از طریق دانه افشانى یا تخم گذارى تكثیر مىیابد، بایستى در مرحلهاى از حیات خود در مخاطرهى نابودى قرار گیرد; اگر چنین نمىبود، به علت آهنگ انبوه شدن با تصاعد هندسى، دراندك زمان، نوع جاندار چنان افزایش مىیافت كه هیچ سرزمینى را گنجایش آن نبود. از آن جا كه هر جاندارى همیشه بیش تر از افرادى كه موفق به ادامهى حیات مىشوند تولید مثل مىكند، مىباید پیوسته نبردى در میان افراد نوع با هم و با انواع دیگر یا با شرایط بیرونى در جریان باشد. قاعدهى انبوه شدنِ كلیهى ارگانیسمهاى جاندار، بدون هیچ استثنا چنین است كه هر موجود به سرعت افزایش مىیابد و اگر مانعى برسر راه انبوه شدن آن پدید نیاید، دراندك زمانى اخلاف یك جفت، تمام زمین را فرا خواهد گرفت; حتّى انسان كه به كندى تولید مثل مىكند، در این صورت، هر بیست و پنج سال دو برابر شده و سر انجام پس از چند هزار سال، جایى براى عقبهى انسان در روى زمین نخواهد گذاشت. مواردى را مىشناسیم كه گیاهى براى اولین بار به جزیرهاى برده شده و در عرض ده سال تمام جزیره را فرا گرفته است. هر ارگانیسم جاندار، در عین نبرد با عوامل موجود در اطراف خود، گرایش به انبوه شدن دارد و نباید فراموش كرد كه هر جاندار ـ چه پیر و چه جوان ـ در برخى از مراحل زیست، براى حفظ موجودیت خود و اجتناب از انهدام، در ستیزى دشوار گرفتار مىشود. اگر یكى از علل نابودى موجود را هر چند كه ناچیز باشد از سر راهش برداریم، به زودى تعداد آحاد و افراد آن، تا رقم حیرت آورى افزایش خواهد یافت. علل مؤثر در ایجاد مانع برسر راه گرایش طبیعى موجود در انبوه شدن بسیار مهم است». [19] داروین، شرایط اقلیمى و میزان مواد غذایى را در تثبیت تعداد متوسط افراد، مؤثر مىداند. سرماى سخت در زمستان و خشك سالى در تابستان، به تدریج از تعداد افراد بعضى از انواع مىكاهد. تنازع بقا میان جانوران و گیاهان و هم چنین بین افراد و اصناف نوع واحد، خشن تر و جدى تر است. نبرد میان انواع متعلق به یك جنس، هنگامى كه به رقابت و تنازع بقا كشانده شوند، على رغم مشابهتهاى عادات و تركیب و مخصوصاً شكل ساختمانى مشترك بسیار سهم ناك تر از جنگ با انواع متعلق به جنس دیگر است. [20]
4 ـ اصل استعمال و عدم استعمال: داروین، این اصل را از لامارك اخذ كرد و در كتاب منشأ انواع از آن بهره برد. وى در توضیح این عنصر مهم زیست شناسى مىنویسد: «در جانوران اهلى، استعمال، موجب تقویت و بسط برخى از بخشها شده و عدم استعمال، در آنها كاستى مىدهد و تغییراتى از این قبیل، ارثى است. اجداد جنس شتر مرغ، عاداتى هم چون اوتارد (نوعى پرنده) مىداشتهاند و انتخاب طبیعى، در طىّ نسلهاى متمادى، موجب افزایش قد و وزن آن شده، پاهایش نیز به علت استعمال رشد كرده، در حالى كه بال هایش به تدریج قدرت پرواز از دست دادهاند». [21]
5 ـ اصل انتقال صفات اكتسابى از طریق وراثت: هنگامى كه تغییرات شرایط محیطى و زیستى، در موجودات داراى حیات وجاندار تغییراتى پدید آورد، اگر آن عامل در عملكرد خود مبادرت ورزید، اثرات كوچك روى هم جمع شده و نسل به نسل تقویت و تحكیم مىیابند و با انتقال آن تغییرات به صورت تدریجى از طریق وراثت به افراد و اخلاف دیگر، منجر به تغییر اشكال ارگانیك و پیدایش انواع جدید مىشود.
6 ـ انتخاب اصلح یا بقاى انسب: (Survival of The Fittest) انتخاب طبیعى، ساختمان و تركیب اخلاف را نسبت به اجداد عوض مىكند و باعث افزایش و زاد و ولد بیش تر آنها مىگردد و با كاهش تغییرات نامطلوب و محو پارهاى از اعضا، موجود به صورت تدریجى به نوع دیگرى تبدیل مىشود. داروین حفظ تغییرات مفید و جلوگیرى از تغییرات زیان بخش را انتخاب طبیعى یا بقاى اصلح نامیده است. وى این اصطلاح را از اسپنسر اخذ كرده است. انتخاب طبیعى، بى صدا و نامحسوس در همه جا حاضر و مشغول بررسى دقیق براى كوچك ترین تغییرات است. امور مضر را دور مىاندازد و چیزهاى مناسب و خوب را نگاه دارى مىكند. به تعبیر داروین، هر تغییرى در شرایط محیطى، گرایش به تغییر در موجود را برمىانگیزد و از میان تغییرات، مفیدترین آنها به حال جاندار، از طریق انتخاب طبیعى، بخت ابقا و گسترش دارد. اگر هیچ گونه تغییرى پدید نیاید، انتخاب طبیعى وارد بازى نخواهد شد. البته هرگز نبایستى فراموش كرد كه منظور ما از تغییر، فقط تغییرات كوچك فردى است. [22]
داروین با توجه به انتخاب مصنوعى توسط انسانها در پرورش گیاهان و حیوانات، به عنصر انتخاب طبیعى در جهان طبیعت دست یافت; البته وى در بارهى انتخاب مصنوعى توسط بشر مىگوید: «انسان، نه قادر است قابلیت تغییر را پدید آورد و نه مىتواند از آن جلوگیرى كند. تنها كار او این است كه تغییراتى را كه ظاهر مىشوند، جمع بندى و نگه دارى كند». [23] داروین در تعریف و توضیح این مقوله چنین مىنگارد: «هنگامى كه تحولات سودمندى در ارگانیسم جاندارى پدید آمد، افراد واجد آن در تنازع بقا و دوام، بخت بیش ترى خواهند داشت و برطبق قوانین توارث اخلافى با همان خصایل از آنها زاده مىشود. من همین اصول حراست از تغییرات مفید و بقاى اصلح را انتخاب طبیعى نامیده ام». [24] از نظر داروین، زمان كافى، نقش موثرى در فعالیت و عملكرد انتخاب طبیعى دارد; یعنى اگر از داروین بپرسند: چرا فلان عضو یااندام دست خوش تغییر شده ولى مثلا خرطوم زنبور عسل چنان دراز نشده كه براى مكیدن شهد گل شبدر قرمز نفوذ كند یا چرا شتر مرغ خصلت پرواز كسب نكرده است؟» وى در جواب مىگوید: «زمان، كافى نبوده است تا انتخاب طبیعى، عمل آهسته وتدریجى خود را تكمیل كند». [25]
داروین، براى تفهیم بیش تر این عنصر به ذكر مثالهاى متعددى مبادرت مىورزد; براى نمونه گرگ، جانوران بسیارى را با حیله یا زور و گاه با دویدن سریع مورد حمله قرار مىدهد; فرض كنید به دنبال تغییراتى در اوضاع محیطى، تیزپاترین طعمهى گرگ یعنى گوزن، انبوه شود و از سایر جانورانى كه مورد هجوم گرگ قرار مىگیرند، كاسته گردد; در چنین احوالى، گرگهاى باریك میان و تیز تك، بخت زیستن بیش ترى خواهند داشت و انتخاب طبیعى، آنها را برخواهد كشید; مانند انسان كه از طریق انتخاب متكى به روش سرعت، سرعت دویدن سگ شكارى را افزایش داده و نژاد آن را بهبود مىبخشد. [26] داروین فرضیهى انتخاب طبیعى را نه تنها در تغییرات بدنى بلكه در شكل گرفتن غرایز نیز سرایت مىدهد و تغییرات غرایز در جانورانِ متفاوت را با این عنصر تفسیر مىكند. [27]
داروین در تبیین این ركن، به موارد زیر اشاره كرده است:
ـ انتخاب طبیعى، با تكیه بررقابت جانداران، فقط موجودات هر سرزمین را نسبت به ساكنان دیگر همان جا كامل تر مىكند. [28]
ـ انتخاب طبیعى، قادر به برانگیختن تغییرات مهم ناگهانى نیست و جز از طریق جمع كردن تغییرات خفیف و پى در پى و سودمند به حال جاندار و آن هم با مشى بسیار كند، كارى نمىكند. [29]
ـ انتخاب طبیعى، صرفاً از طریق حفظ و تجمع تغییرات سود بخش به حال موجود كه طى ادوار مختلف زندگى آن در اوضاع ارگانیك و غیر ارگانیك روى مىدهد، اعمال اثر مىكند. نتیجهى انتخاب طبیعى، بهبود فزایندهى وضع جاندار نسبت به اوضاع و احوال است. [30]
ـ تئورى انتخاب طبیعى، نشان مىدهد تنها ارگانیسمى موفق به ادامهى زندگى خواهد شد كه مشخصاتى داشته باشد كه او را در نبرد زندگى یارى كند. طبیعت، خود موجودات ناكامل را معدوم مىكند و آن هایى كه براى زیستن مجهزترند را تقویت مىنماید. به نظر داروین، انتخاب طبیعى دو كار مىكند: یكى ایجاد تناسب منطقى ساختمان موجود برمحیط; دوّم، پیش رفت ارگانیسم از ساده تر به كامل تر و از دانى سوى عالى. [31]
ـ انتخاب طبیعى، از طریق تنازع بقا صورت مىگیرد و تنازع بقا هنگامى برپا مىشود كه موجود در اثر كثرتِ سرسام آورِ تولیدِ مثل و تكثیر، با عدم تعادل وسایل زیستى رو به رو شود. [32]
ـ تئورى تكامل از طریق انتخاب طبیعى، زمانى ویران و منهدم مىشود كه یكى از خصوصیات و صفات، براى افراد یك نوع، مضر و یا بى فایده باشد; ولى براى نوع دیگرى مورد استفاده قرار گیرد.
ـ كلمهى اصلح در عنوان انتخاب اصلح، به معناى انطباق بیش تر با محیط و توان بالاتر براى ماندن است; نه به معناى كمالات بیش تر.
ج) داروین و انسان
داروین، اختلافهاى انسان و حیوان را ـ چه به لحاظ جسمانى یا روانى ـ كمّى مىدانست و به هیچ وجه به تفاوت كیفى اعتقاد نداشت; بنا براین، احساس، ادراك عقلى، عاطفه، انگیزه، هیجان، حب و بغض و... به صورت ابتدایى و گاه تكامل یافته در حیوانات پست وجود دارد. وى اصرار داشت كه اجداد چهار پاى انسان، ابتدا روى دو پاى عقب ایستادهاند; البته نه به طور كامل و این خود، سر آغاز پیدایش موجودات دو پا بوده است. تنازع بقا و جهت تغییر محیط خارجى، نقش عظیمى درتكامل انسان داشته است. داروین در تبدیل میمون آدم نما به انسان، براى دو عامل جغرافیایى و اقتصادى، سهم برابرى قائل بود; بدین صورت كه انسان در هنگام كم شدن مواد غذایى در میدان تنازع بقا، به تنوع جویى در تغذیه عادت كرد و با تبدیل گیاه خوارى مطلق به تغذیهى مختلط از گوشت و گیاه، قدم اساسى به طرف تكامل برداشت. بسیارى ازاندیشمندان با این طرز تفكر مخالفت كردند و آراى دیگرى را برگزیدند; براى نمونه، لایل، اعتقاد داشت كه انسان با جهشى ناگهانى و غیر منتظره تكامل یافته است و نیز والاس ادعا مىكرد كه پیدایش نوع انسان را باید در شكل خاصى از تكامل جست و جو كرد كه خارج از قالب داروینیسم است و براین باور بود كه آدمى فقط به كمك استعداد و قابلیت تهیهى لباس و ساختن اسلحه و ابزار و با نیروى تغییر محیط خارجى و ساختمان داخلى توانست خود را به تدریج از چنگ طبیعت خارج سازد و مانع از این شود كه طبیعت او را چون سایر جانوران، وادار به سازش با محیط كند; بنا براین، والاس با تكیه برخصوصیات آدمى، منكر تطبیق تئورى انتخاب طبیعى با تكامل آدمى بود. وى روح آدمى را محصول طبیعى نمىدانست. ویسمان نیز با تمایز روح و جسم و مشابهتهاى تشریحى و تفاوتهاى جنین شناسى و فیزیولوژیكى انسان و حیوان و عدم مشابهت روان شناسى آن دو، مخالفت خود را با داروین ابراز كرد. [33]
د) ارزیابى تئورى داروین
تا این جا روشن شد كه تئورى تحوّل انواع داروین، برشش اصل استوار بود و جانوران، توسط تغییرات زیستى و محیطى و تنازع بقا و استعمال پارهاى از اعضا و عدم استعمال برخى دیگر، به تغییرات جسمى نایل مىآیند و با انتخاب اصلى، امور مناسب را برمىگزینند و ناملایمات و نامناسبات را دور مىریزند و در نهایت، این تغییرات اكتسابى، از طریق توارث در مسیر كاروان حیات، باعث تحوّل و تنوع گونهاى در سرزمین جانداران مىشود. اینك جاى این پرسش است كه آیا همهى تحولات زیستى جانوران در طول تاریخ حیات، با این تئورى قابل تفسیر است و آیا در صورت وجود نارساییها، تئورى برترى جانشین آن شده است یا خیر؟ شایان ذكر است كه در جهان اروپا، علاوه بر روحانیان و كشیشانى مانند هنسلو، سجویك و ویول، عدهى دیگرى نیز كه در دانشگاه صاحب كرسى بوده و در علوم طبیعى اثر و نفوذ خاصى داشتند، به مخالفت با نظریهى داروین پرداختند. دانشمندانى نظیر لویى آگاسر (جنین شناس) ریچارد اوون (دیرین شناس) و چارلز ارسنت بیر و جرج میوارت (جانور شناسان انگلیسى) از مخالفان سرسخت وى به شمار مىآیند.
بیان گوشه ای از اشكالات و نارسایىهاى این نظریه تکامل
. یك قانون یا تئورى علمى اولا از نظر منطقى یك قضیهى كلى است كه نظمى مكرر و همیشگى را بیان مىكند و ثانیاً، بروفق آن، هم پیش بینى پدیدهیى میسّر است و هم تفسیر آن و ثالثاً، نادرستى یك قانون علمى را مىتوان به تجربه دریافت (ابطال پذیرى); پس قضایاى جزئى و واقعیت خارجى مانند «خورشید یك كرهى بسیار داغ است» یا «ناپلئون در جنگ واترلو شكست خورده است»، و نیز گزارههاى تجربه ناپذیر از قانون و نظریهى علمى خارجاند. داروین، برنامهى كلى و نظام عام زوال و بقاى جانداران را در عرصهى تاریخ، چنین تقریر مىكند كه در زمان و مكان و اقلیم خاصى، گروهى از جانوران كه شایستهى ماندن نباشند، حذف مىشوند و آن هایى كه شایستهى ماندناند، حفظ خواهند شد. همواره حذف و حفظ، نتیجهى عدم صلاحیت جانور است. اینك اگر بپرسیم كدام جانور است كه حفظ خواهد شد؟ پاسخ این است: آن كه شایسته تر است و اگر بپرسیم كدام جانور شایسته تر است؟ جواب این خواهد بود: آن كه حفظ خواهد شد. نتیجه این مىشود كه جانورى حفظ خواهد شد كه حفظ خواهد شد. این دور منطقى است كه در نظریهى انتخاب طبیعى و بقاى اصلح هست و از آن گریزى نیست. انتخاب طبیعى، پیشاپیش هیچ گونه ضابطه و معیار براى تمییز جانور ماندنى از نماندنى و یا شایسته از ناشایست، به دست نمىدهد. از این رو برمبناى این نظریه، آیندهى یك گروه جانور به دست نمىآید; به عنوان مثال، معلوم نیست كه در نزاعى كه براى بقاى بین انسانها و مثلا گربهها درگیر شود، كدام یك پیروز خواهند شد؟ وقتى نظریهى تحوّل از پیش بینى عاجز است، خود به خود ابطال ناپذیر هم خواهد بود; زیرا توتولوژیك (Tautologic) است; یعنى در تعریف یك مطلب از خودِ آن مطلب كمك گرفته است; [34] بنا براین، تئورى انتخاب طبیعى، نسبت به سیر و جهت حوادث بى تفاوت است. اگر در زنجیرهى تكامل، انسان پدید نمىآمد، انتخاب طبیعى چنین تفسیر مىكرد كه ناگزیر شرایط مساعد نبوده و موجودى به نام انسان، اگر هم به تصادف ظاهر شود، برپایهى شایستگى و توانایى تطابق با محیط، ماندن آن را توجیه مىكند; پس در هر صورت، مكانیسم انتخاب طبیعى، پاسخ یك سانى به هر نوع حادثهاى خواهد داد و این نظریه نسبت به هیچ كدام، حساسیتى نشان نمىدهد و لازمهى این مطلب، غیر علمى بودن سخن است; [35] زیرا قانون علمى باید در پیش بینىهاى خود توانا و قادر باشد.
. اگر مسئلهى تبدّل انواع، یك قانون كلى مىباشد، پس چرا برخى از جانداران به نوع دیگرى بدل شدند و برخى دیگر از همان جانداران در همان سرزمین به جاى خود باقى ماندند؟ براى نمونه، چرا در تاریخ تطور زیست شناسانه، برخى از افراد میمونها به انسان تبدیل شدند ولى بعضى دیگر به جاى خود باقى ماندهاند؟
. اصل انتقال صفات اكتسابى به نسلهاى بعدى توسط وراثت كه از اصول و اركان تئورى لامارك و داروین شمرده مىشود، امروزه توسط دانشمندانِ جنین شناس ابطال شده است. آنها در آزمایشهاى خود، موردى مانند قطع عضو بیمار، استعمال و عدم استعمال اعضا، تعلیم و تربیت را تا 22 نسل متوالى ادامه دادند; ولى هیچ گاه انتقال صفات اكتسابى را نتیجه نگرفتند و از همه مهم تر، ختنهى اولاد ذكور توسط مسلمانان و كلیمیان كه قرنها تحقق یافته است، بهترین نمونهى آزمایشگاهى است كه هنوز به صفت ارثى بدل نشده است; [36] به عبارت دیگر، تنها تغییرات موجود در سلولهاى جنسى قابل انتقال به نسلهاى بعدى است.
. داروین، روى عنصر تنازع بقا اهمیت فوق العادهاى قائل بود; درحالى كه روابط موجودات زنده، تنها مشتمل برجنگ و جدال نیست; بلكه اشكال گوناگون كمك و پشتیبانى متقابل نیز بین آنها وجود دارد. [37]
. دكتر لوئیس لى كى و همسرش با مطالعهى سى سالهى خود، براى یافتن فسیلهاى بشرِ ما قبل تاریخ در شرق آفریقا به استخوانى كه كاملا شبیه جمجمهى یك انسان بود برخورد كردند. صاحب جمجمه در حدود دو میلیون سال قبل زندگى مىكرد و پوزهاى شبیه به انسان داشت. صورت آن پهن و مسطح و چانهاى مستطیل شكل داشت. این جمجمه، به هیچ وجه به میمون شباهت نداشت. با چنین كشفیاتى، تئورى داروین تا حدودى تزلزل پیدا مىكند. [38]
. اصل سازش با محیط، همیشه باعث استعمال و عدم استعمال و درنهایت تغییرات نوعى نمىشود; براى نمونه، آزمایش آقاى پین (Payne) برروى مگس سركه كه 69 نسل آن به طور متوالى، در جاى تاریكى نگه دارى شد و با وجود سازش با محیط، چشمان آخرین نسل آن كاملا طبیعى مىنمود. [39]
. فرضیهى داروین، بر قراین دیرینه شناسى، جنین شناسى و تشریح تطبیقى، اتكاى بیش ترى دارد; ولى این قراین بر امور ظنى و غیر یقینى و نیز جزئى استوارند; از این رو، نمىتوانند به صورت یك قانون علمى، عرضاندام كنند و صرف شباهت جنینهاى جانوران یا مقایسهى چند عنصر از حیوانات گوناگون و تشابه میان آن ها، بیان گر علمى براى یك نظریه به حساب نمىآیند.
. ازنظر ما، اصول و اركان نظریهى داروین، از تفسیر حقایقى مانند غرایز، الهام، عقل و مانند اینها عاجز است; گرچه خود به توانایىِ نظریه اش در این زمینه اصرار میورزد.
. داروین، تفاوت شعور انسان و میمون آدم نما را تنها كمیّتى مىدانست; در حالى كه با دقّت در مراحل یادگیرى و رشد و انگیزش، به خوبى اختلاف كیفى میان این دو شعور هویداست; و به عبارت دیگر، اختلاف كمیّتى در این مورد، منشأ اختلاف كیفیتى مىشود.
. برخى خواستهاند از عنصر انتخاب طبیعى در امور اجتماعى استفاده كنند; در حالى كه این مقوله، توان تفسیر بسیارى از پدیدههاى اجتماعى مانند طلوع و افول تمدنها را ندارد.
. طرفداران نظریهى ترانسفورمیسم، تا كنون نتوانستهاند آخرین حلقهى حد فاصل میان حیوان و انسان را بشناسند تا این زنجیرهى تكاملى، به كمال خود دست یابد. این مطلب قرینهاى برضعف این روى كرد مىباشد.
. گزارش دست آوردهاى دانشمندان آلمانى در مورد تكامل بشر بدین شرح است:
«بر اساس تحقیقات ژنتیك جدید كه در آلمان انجام شده است، تمام تئورىهاى تكامل كه ساختهى ذهنیت بشر بودند، نقش برآب شدند. به گزارش واحد مركزى خبر، به نقل از شبكهى تلویزیونى سى ان ان، یك تحقیق علمى جدید، به مقابله با بحث علمى دامنه دارى كه سالها ذهن دانشمندان را به خود مشغول داشته است پرداخت و ثابت كرد فرضیههاى قبلى در زمینهى تكامل غلط بوده است. بنابه این گزارش، مطابق نتایجى كه از آزمایشهاى DNA متعلق به یك اسكلت باقى مانده از انسان نئاندرتال متعلق به یكصد هزار سال بیش به دست آمده است، از نظر ژنتیكى، هیچ شباهتى باDNA میمونهاى شبیه انسان كه گفته مىشد اجداد انسان فعلى هستند وجود ندارد. این گزارش حاكى است، در حالى شباهتهاى زیادى بین انسانهاى نئاندرتال و انسانهاى فعلى وجود دارد اما شواهد علمى امروز محسوب نمىشوند. بنا به عقیده یكى از كارشناسان آمریكایى كه در زمینهى تاریخ تكامل انسان تحقیق كرده است، تحقیقات انجام شده توسط دانشمندان آلمانى، از واقعه فرود آمدن یك سفینهى فضایى در مریخ مهم تر است». [40]
مكتب نئو داروینیسم
چهارمین تئورى از تئورىهاى تحول، فرضیهى داروینیسم جدید مىباشد. این مكتب توسط اگوست ویسمان ـ جانور شناس آلمانى ـ بنا گرفت. وى انتقال صفات اكتسابى را به نسلهاى بعدى مورد نقد و انكار قرار داد و سلولها را به دو دستهى ژرمن (جنسى) [41] و سوما (كالبدى) [42] تقسیم كرد; سپس با ابداع تئورى پلاسماى [43] جنینى و انحصار این ماده در سلولهاى جنسى، توانست كیفیت انتقال صفات را به نسلهاى بعدى تفسیر كند. او این ماده را مادهى ارثى نامید. به نظر ویسمان، چون سلولهاى كالبدى پس از مرگ جاندار نابود مىشوند، تغییرات اكتسابى توسط آنها به اخلاف انتقال نمىیابند و فقط تغییرات موجود در سلولهاى ژرمن كه در غدد تناسلى قرار دارند، اثر بخش و قابل انتقال مىباشند. نئو داروینیستها مادهى ارثى را به عنوان ابزار نقد علیه داروینیستها به كار بردند. آنها این ماده را جاودانى، غیر قابل تغییر و مستقل از شرایط محیطى مىدانند. [44]
نظریهى موتاسیون یا جهش
نظریهى موتاسیون [45] یا جهش، پنجمین فرضیهى تكامل به شمار مىرود. این فرضیه برآن است كه دگرگونىهاى دفعى و ناگهانى ژنها باعث تغییرات موروثى در انواع مىشود و تحوّل گیاهان و جانوران از این طریق صورت مىگیرد. دانشمندان، با این فرضیه بهتر توانستند تحوّل و تغییر انواع را توجیه و تفسیر كنند. این نظریه توسط هوگودوفریس ـ گیاه شناس بلژیكى ـ مطرح شد و نشان داد كه بعضى از دانههاى گیاهان، در عین شباهت تام به انواع خودشان، تغییر نوع و صفات مىدهند و این تغییرها به صورت دفعى و ناگهانى و بدون تأثیرات و شرایط محیطى تحقق مىیابند و از طریق ژنها به نسلهاى بعدى منتقل مىشوند. [46] از زمانى كه دانش ژنتیك بردوستداران دانش شكوفا شد، تحوّل دفعى یا موتاسیون، به عنوان فرضیهى علمى جانشین و جاى گزین نظریههاى دیگر گشت.
پشت هیچستانم....