هوش های چندگانه ی گاردنر

 

 

هوش:

هر چند که مفهوم هوش ممکن است در نزد افراد مختلف معانی متفاوتی داشته باشد،با این حال وقتی که صحبت از هوش به میان می آید،بلافاصله نوعی توانایی ذهنی را در انسان زنده می کند. اگرچه در میان تعدادی دانش آموزکه یک کلاس درس را تشکیل می دهند تفاوت های فراوانی مشاهده می شود،اما وقتی که صحبت از دلیل موفقیت سرشار بعضی از آنان و عدم پیشرفت کافی تعدادی دیگر به میان می آید،مهمترین علتی که به ذهن می رسد تفائت هوشی آنان است. ممکن است ماهیت دقیق هوش کاملا شناخته نباشد و مردم نتوانند آن را تعریف کنند،اما هر کسی برای خود تصور نسبتا روشنی از آن دارد(سیف،1382).

تعریف هوش:

روان شناسان و صاحب نظران مختلف تعاریف گوناگونی از هوش ارائه کرده اند اما عناصری از هوش وجود دارد که مورد توافق اکثر پژوهشگران است. این عناصر عبارتند از:

1- توانایی پرداختن به امور انتزاعی

2- توانایی حل کردن مسائل

3- توانایی یادگیری

استیس(1982)هوش را اینگونه تعریف می کند:"هوش به رفتار انطباقی فرد اشاره می کند که معمولا دارای عنصری از حل مسئله است و به وسیله ی فرایند ها و عملیات شناختی هدایت می شود(سیف،1382).

نظریه های هوش:

هوش یک سازه ی فرضی است نه یک خصلت عصب شناختی آدمی. به سخن دیگر،هوش یک مفهوم ساختگی است که روان شناسان آن را برای سهولت ارتباط ابداع کرده اند.اما این واقعیت مانع از نظریه پردازی در باره ی هوش نشده و روان شناسان وابسته به رویکرد های مختلف در این باره نظریه های گوناگونی ارائه داده اند. این نظریه ها بر اساس سه دیدگاه روانسنجی،دیدگاه پیاژه، و دیدگاه خبر پردازی دسته بندی شده اند(سیف،1382).

دیدگاه روانسنجی:

قدیمی ترین دیدگاه مربوط به هوش دیدگاه روانسنجی است. این دیدگاه با اندازه گیری کارکرد های روانشناختی سرو کار دارد. در نظریه های وابسته به این دیدگاه هوش به گونه های مختلفی تعریف شده است. وکسلر(1958) هوش را یک توانایی کلی می داند که فرد را قادر می سازد تا به طور منطقی بیندیشد،فعالیت هدفمند داشته باشد، و با محیط خود به طور موثر به کنش متقابل بپردازد. در مقابل دیدگاه وکسلر دیدگاه های دیگری وجود دارند که هوش را نه یک توانایی کلی واحد بلکه متشکل از مجموعه ای از توانایی یا عامل می دانند(سیف،1382).

دیدگاه پیاژه:

در نظریه ی پیاژه هوش یک فرایند فعال فرض شده است که متضمن سازگاری پیشرونده با محیط از طریق تعامل بین جذب و انطباق است. نتایج این فرایند هوشمندانه در ساخت ذهنی فرد انعکاس می یابند. ویژگی اصلی ساخت ذهنی این است که با سن تغییر می کند و این تغییرات مبنای نظریه ی مراحل رشد یا تحول نظریه ی پیاژه را می سازند(سیف،1382).

دیدگاه خبر پردازی:

نظریه های وابسته به دیدگاه خبر پردازی نیز مانندنظریه ی پیاژه، علاقمند به ویژگی های فرایندی هوش هستند و لذا، به جای استفاده از روش های کمی، از روش های کیفی سود می برند. دو نظریه ی معروف وابسته به این دیدگاه عبارتند از نظریه ی رابرت استرنبرگ(1985)و نظریه یهوارد گاردنر(1983)(سیف،1382). در اینجا بنا بر موضوع تحقیق نظریه ی گاردنر را معرفی می کنیم:

نظریه ی هوش چند گانه ی گاردنر:

گاردنر نظریه ای را وضع کرده شامل هشت نوع هوش متفاوت و مستقل از یکدیگر به نام های: زبانی(کلامی)، موسیقایی، منطقی-ریاضی، فضایی، بدنی_جنبشی، طبیعت گرایانه، درک دیگران(میان فردی)، و درک خود(درون فردی).

گاردنر در نظریه ی هوش های چند گانه(MI) سعی کرده است تا حوزه ی استعداد های انسان را به آن سوی مرز های IQ بکشاند. وی مخالف نظریه ی سنجش هوش است و معتقد است که در فرهنگ ما هوش به درستی تعریف نشده است(آرمسترانگ،1384).

توصیف مقولات هوشی هشت گانه ی گاردنر در افراد:

گاردنر شیوهای را فراهم می کند که می توان به وسیله ی آن، توانایی های بشر را با قرار دادن آن ها در هشت مقوله ی متفاوت بازنمایی کرد.

هوش زبانی: یعنی توانایی به کار گیری درست لغات به صورت شفاهی (مثلا از سوی داستانگو،خطیب یا سیاستمدار) یا به صورت نوشتاری(مثلا از سوی شاعر، نمایشنامه نویس، ویراستار یا روزنامه نگار). این هوش، توانایی به کار گیری ماهرانه ی نحو(ساختار زبان)، آواشناسی(صدا های زبان)، معنا شناختی(معنای زبان) و جنبه های عملی(کاربرد های زبان) را شامل می شود.

هوش منطقی-ریاضی: یعنی توانایی استفاده ی درست از اعداد و ارقام(مثلا از سوی ریاضی دان،حسابدار مالیاتی یا کارشناس آمار) و بیان استدلالات منطقی و درست(مثلا از سوی دانشمند،برنامه نویس کامپیوتر یا کارشناس منطق). این هوش ، مستلزم شناسایی الگوها و روابط منطقی، گزاره ها و قضایا، توابع و دیگر امور انتزاعی مربوط است.

هوش مکانی: یعنی توانایی درک درست جهان به صورت مکانی-بصری(مثلا از سوی شکارچی،دیده ور و راهنما) و ایجاد تغییر در این ادراک(_ مثلا از سوی طراح داخلی، معمار، نقاش یا مخترع). این هوش مستلزم شناسایی رنگ، خط، شکل، فرم، فضا و رابطه ای است که میان این عوامل وجود دارد و توانایی تجسم و بازنمایی گرافیکی افکار مکانی-بصری را شامل می شود.

هوش حرکتی جسمانی: یعنی مهارت در به کار گیری کل بدن برای بیان افکار و احساسات(برای مثال از سوی هنر پیشه ی پانتومیم، ورزشکار و سهولت در به کار گیری دستها برای ایجاد یا تغییر اشیا مثلا از سوی صنعتگر، مجسمه ساز، مکانیک و جراح). این هوش مهارت های فیزیکی خاص از قبیل تعادل، هماهنگی، چالاکی، قدرت، انعطاف پذیری، سرعت و همچنین قابلیت های لمسی را شامل می شود.

هوش موسیقایی: یعنی توانایی درک(مثلا از سوی آهنگساز)، تشخیص(مثلا از سوی منتقد موسیقی)، تبدیل(به عنوان آهنگساز) و اجرا(به عنوان نوازنده) ی اشکال موسیقایی. این هوش مستلزم شناسایی ریتم، ارتفاع یا ملودی و طنین یا رنگ مایه ی یک قطعه ی موسیقی است.

هوش میان فردی: یعنی توانایی درک و تمایز حالات روحی، مقاصد، انگیزه ها و احساسات دیگران. این هوش مستلزم شناسایی حالات چهره، صداها، ایما و اشارات، توانایی تشخیص انواع نشانه های بین فردی و توانایی پاسخگویی صحیص به این نشانه ها با روش عملی است.

هوش درون فردی:یعنی شناخت خود و توانایی عملکرد مناسب بر اساس آن. این هوش مستلزم داشتن تصویر روشنی از توانایی ها و محدودیت های فردی، آگاهی از حالات درونی، مقاصد، انگیزه ها، خلق و خو، تمایلات، قدرت خویشتن داری، انضباط فردی، ادراک و عزت نفس است.

هوش طبیعت گرا: یعنی مهارت در شناخت و طبقه بندی گونه های مختلف گیاهان و جانوران- و محیط فردی. این مورد همچنین توانایی شناسایی دیگر پدیده های طبیعی(مانند تشکیل ابرها و کوه ها) و توانایی تشخیص و تمییز اشکال غیر زنده را شامل می شود(آرمسترانگ،1384).

مبانی نظری تئوری MI (هوش های چند گانه):

با مطالعه ی مقولات هوشی تئوری MI به ویژه هوش موسیقایی، مکانی و حرکتی- جسمانی،این سوال به ذهن متبادر می شود که چرا گاردنر آنها را هوش نام نهاده است ، نه استعداد یا قابلیت؟ گاردنر در استفاده از لغت هوش برای توصیف این مقوله کاملا هوشیارانه عمل کرده است. او درمصاحبه ای عنوان کرد:"اگر من می گفتم که مهارت و توانایی افراد هفت نوعاست، ممکن بود مردم با بی تفاوتی آن را تایید کنند. اما استفاده از لفظ هوش در مورد آنها، این منظور را می رساند که ما خواسته ایم از پدیده ای واحد، مفاهیم متنوعی استنباط کنیم که برخی از آنها را پیش از این، هرگز جزو مقولات هوشی به شمار نمی آوردیم". گاردنر برای فراهم آوردن مبنای نظری و منطقی در مورد ادعاهای خود، آزمون های خاصی را تدارک دید که نشان می داد یک هوش نباید استعدادی معمولی باشد، بلکه لازم است به صورت هوشی واقعی، از جامعیت کافی سود برد(آرمسترانگ،1384).

نکات اصلی تئوری MI :

1- تمام افراد از هر هشت مقوله ی هوشی بهره مندند.

2- همه ی افراد می توانند هر یک از هوش های خود را به سطح مناسبی از توانش برسانند.

3- مقوله های هوشی معمولا به شکلی پیچیده با یکدیگر همکاری دارند.

4- برای هوشمندی در هر مقوله، چندین راه وجود دارد(آرمسترانگ،1384)

وجود هوش های دیگر:

گاردنر خاطر نشان می کند که مدل او، یک مدل موقتی و آزمایشی به شمار می رود و ممکن است با تحقیق و بررسی بیشتر، مشخص شود که برخی از هوش ها فاقد ویژگی های لازم اند و از این رو، دیگر به عنوان هوش تلقی نشوند. از سوی دیگر، ممکن است مقوله های هوشی جدیدی شناسایی شوند که می توان آن ها را با آزمون های گوناگون ارزیابی کرد. بر مبنای همین باور، گاردنر هوش جدید دیگری تحت عنوان هوش طبیعت گرا به مقولات هوشی خود افزود. توجه او به هوش نهم، هوش وجودی نیز بر اساس معیار هایی است که وی برای هوش در نظر گرفته است(آرمسترانگ،1384).

منابع:

آرمسترانگ، توماس(1384) . هوش های چندگانه در کلاس های درس. ترجمه ی مهشید صفری. تهران: مدرسه.

سیف، علی اکبر(1382) . روانشناسی پرورشی روانشناسی یادگیری و آموزش. تهران: آگاه.